خاطرات دخترم آترین

برای تو می نویسم تو که پاره تن منی ... تو که حاصل عشق من و همسرمی ... توکه هدیه ای از خداوند هستی در روز تولدم

<-BlogAuthor->
<-BlogAuthor->

در بیست و نهمین صبح گرم تابستان کودکم پا به دنیا نهاد و شد بهترین بهانه زیستنم ....

موضوعات

درباره آترین

مراحل رشد آترین

مسافرت های آترین

حرف دل مامان با آترین

اتفاقات مهم زندگی آترین

تولد های آترین

آترین و مسابقات

درد دل های مامان

عکس های آترین

پیوند ها

خاطرات آترین و آنیتا

ثمین نازنازی

سوگل و کیانوش

آرشیدا جون

عرشیا کوچولو

آترین و مامان خانوم

رادمان کوچولو

پرهام فرشاد

امیرحسین کوچولو

درسا جون

آقا رادین

مهبد کوچولو

آرتین خان خان ایران

زهرا کوچولوی دوست داشتنی

آناهیتا و خاله ریحانه

کودک من

زهرا دختر دوست داستنی

کسرای شیطون

امیر علی پسرک شیطون

سما جان

سید محمد حسین

نوژا جون

مطالب اخير

حال و هوای اسفند 94

آترین و کفش

روزگار شیرین من و آترین گلی درابتدای پاییز 94

آترین و بهانه هاش واسه نرفتن به کلاس زبان

شيرين زبونيهاي آترين گلي

آترين و رقص عربي

آترين گلي در اثناي سه سال و چهار ماهگي

آترین و دنیای بزرگترها

آترین گلی سه ساله شد

آترین و دنیای مهد کودک

پیوند های روزانه

کفشدوزک

مدرسه مامان ها

ژورنال دنیای نفیس

آمار

افراد آنلاین : 1 نفر
بازديدهاي امروز : 6 نفر
بازديدهاي ديروز : 22 نفر
بازدید هفته قبل : 211 نفر
كل بازديدها : 76683 نفر

امكانات جانبي

RSS 2.0

POWERED BY
NiniWeblog.com

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز


KoodakMedia.com
گالری تصاویر

......آترین از اینکه به وبلاگش سر می زنید خوشحاله و خیلی دوستتون داره

 

 

و ان يكاد الذين كفروا ليزلقونك بابصارهم لما سمعوا الذكر و يقولون انه لمجنون و ما هو الا ذكر للعالمين

 

 

آترین در بیست  وسه ماهگی

موضوع :

جمعه 4 مرداد 1392 |

حال و هوای اسفند 94

دردونه مامان این روزها رو به عشق اومدن بهار سپری میکنه چون منتظر بدنیا اومدن خرگوش کوچولو هاست تا یکدونه واسش بخریم ..............  این روزها دخملکم حسابی با دنیای آموزشگاه و مربیان و همکلاسیهاش اخت شده و بهشون عادت کرده و یه جورایی دلتنگشون میشه و از این بابت من خیلی خوشحالم.......

 

خونه تکونی امسال رو از اتاق آترینم شروع کردم و از تغییر وجابجایی وسایلش حسابی هیجان زده شده بود و خوشحال ، طوریکه میگفت مامان انگار اومدیم یه خونه جدید بغل...........فقط یه تلویزیون تو اتاقم کم دارم اونم به بابا بگو واسم بخره مثل اتاق آرنیکا و پارمیس چشمک

این روزها حسابی به بابا سعید عادت کرده و همیشه دلش میخواد زمانی رو که تو خونه هستیم با اون مشغول بازی و صحبت کردن باشه ....... دخملکم حسابی با فهم و کمالاته می دونه مامان مرضی شبها حسابی کار  داره و فرصت وقت گذرون باهاش رو نداره خطاخطا البته متاسفانه 

حسابی دلتنگ روزایی میشیم که دو تایی تو خونه تنها بودیم و با هم با فراغ بال وقت می گذروندیم ..... طوریکه گاهی روزهای جمعه یا پنجشنبه تعطیل من میگه کاش بابا امروز سرکار بود ما دو تا هم تنها غمگینزبان

بیش از پیش به داشتن همچین نازنینی به خودم می بالم و هزاران هزار بار خدای مهربونم رو شکر می کنم 

بغلبغل دختر گلم نفس مامان عاشقتم 

 

موضوع : درباره آترین

چهارشنبه 12 اسفند 1394 |

آترین و کفش

موقع بیرون رفتن از خونه آترین گلی رفته سر جا کفشی میگه آخه من چی بپوشم همش تکراری همش تکراری .....

من تعجب

پدرشتعجبخندونک

حالا تو جا کفشی یه کفش ورنی مشکی ، یک جفت کتونی و یه جفت کفش صورتی دیده میشه .......

مامان برام کفش جدید بخر کفشام دیگه تکراری شدن ......

من خندونک

موضوع : درباره آترین

يکشنبه 5 مهر 1394 |

روزگار شیرین من و آترین گلی درابتدای پاییز 94

این روزهای زیبا و عشقولانه پاییزی واسه من و آترین گلی داره خیلی عشقولانه سپری میشه .....

این روزها آترینم حسابی با شرایط اخت شده ...... هر روز صبح با مامان بابا از خواب بیدار میشه و به خونه مامان گلی میره و بعد بلافاصله میره واسه ادامه خواب صبح ........ بعد از یه خواب راحت بیدار میشه و آماده میشه که ساعت یک ظهر راهی آموزشگاه بشه ............   خیلی عالی تو کلاس زبان با تیچر هلن و هم کلاسیهاش اخت شده  و حسابی تو آموزش زبان پیشرفت کرده و علاوه بر اون در ارتباطات اجتماعی قوی شده که این جای بسی خوشحالی داره ............ دوستای صمیمی دخملم        رها 5 ساله ، پرنیان 5 سال و نه ماهه  هستن که بیشتر اوقات راجع به اونها صحبت میکنه ........ 

هر روز صبح موقع خداحافظی این دیالوگ رو داریم ... مامان زود زود زود بیا دنبالم زیبا و من چشمک چشم عزیزم 

خلاصه ساعت یک ربع به شش هم مامان بابا میرن دنبال آترین گلی و تایم با هم بودنمون دوباره شروع میشه ............ 

بخاطر علاقه شدید دخملی به رقص باله روزهای پنجشنبه 1-3 هم آترین رو به  اتفاق آرنیکا دوستش تو  کلاس رقص باله ثبت نام کردم  ........

 

 

موضوع :

يکشنبه 5 مهر 1394 |

آترین و بهانه هاش واسه نرفتن به کلاس زبان

بیش از یکماهه که آترین گلی به آموزشگاه زبان آتیه سازان میره ، از لحاظ تایم ، مسیر و نحوه آموزش و پرسنل مجربش عالیه واقعا ....

روزهای اول با میل و اشتیاق فراون به کلاسهاش میرفت اما چند روزیه که دم از نرفتن میزنه .........

بهانه های جالبی واسه نرفتن به کلاس زبان میاره مثلا موقع رفتن سرکوچه آموزشگاه دور میزنه به سمت خونه برگشته میگه ای وای دارومو نخوردم همش دارم سرفه میکنم خندونک و شروع میکنه به سرفه های محکم و پشت سر هم الکی زبان

یا برگشته میگه مامانی من تمام بدنم زخمه اونجا چسب زخم ندارن خنده

موضوع : درباره آترین

سه شنبه 12 خرداد 1394 |

شيرين زبونيهاي آترين گلي

اين روزها آترين جونم خيلي مراعات ماماني و ميكنه ...  شبهايي كه خسته ام و زود به رختخواب ميرم  مياد بوسم ميكنه و ميگه مامان من ميذارم كه بخوابي منم بعدا كه كارتونم و ديدم و بازيهام تموم شد ميام پيشت ميخوابم .........

يكي از جمعه شبها كه قصد خوابيدن داشتيم . بعد كلي كلنجار رفتن با خانم گفتم آترين جونم بخواب ديگه مامان خسته است گناه داره .........

برگشته ميگه : مامان امروز كه سركار نرفتي كه خوابيت بياد ......

من تعجب  سوالتعجب

بابا سعيد چشمک خندونک

موضوع : درباره آترین

پنجشنبه 16 بهمن 1393 |

آترين و رقص عربي

بعد از علاقه بيش از حد آترين گلي به رقص باله  اين روزها دور ، دور رقص عربيه ، بله مدتيه دخمل مامان به رقص عربي علاقمند شده ......تو كليپهاي رقص عربي ميبينه خانمها نيم تنه پوشيدن و مي رقصن ......  اومده ميگه مامانا واسه منم تاپ كوتاه ميخري عربي برقصم ....

من : عزيزم سه تاشو داري

آترين با خوشحالي : مامان واسم بيار بپوشم عربي برقصم

القصه ...... نزديك به دو هفته است كه تو سوز و سرماي زمستون از صبح تا شب خانم نيم تنه ميپوشن و مشغول رقص عربين

 

فقط دلم ميخواد ميتونستم يه كليپ از رقصش تو وبلاگش بذارم .... باور نكردنيه

اونقدر خوشگل كمروپايين تنشو تكون ميده و ميلرزونه كه نمي توني باور كني اين خوشگل خانم چطور ياد گرفته

 

مامان به قربون اون قد و بالات كه اينقدر با استعداد و با انرژي هستي عسلم

همه زندگيمي

موضوع : درباره آترین

سه شنبه 7 بهمن 1393 |

آترين گلي در اثناي سه سال و چهار ماهگي

اين روزها

آترين مامان حسابي شوخ و خوش خنده شده.......... كوچكترين حرف يا حركتي كه اشتباه يا خلاف عرف باشه باعث خنده اش ميشه و ممكنه چند دقيقه بهش بخنده و گاهي باعث خنده من ..........

حالا من بخندقه قهه  آترين بخند  خنده   .... مادر و دختر كلي مي خنديم و اين واسه هر دومون خيلي لذت بخشه .....

اين اتفاق بيشتر موقع خواب ميفته چشمک

طوري شده كه هر شب موقع خواب ميگه مامان اول بخنديم بعد بخوابيم زبان

 

 

سرگرمي بعدي هم همچنان بدو بازي ، دنبال بازي ،‌حركات آكروباتيك و پرش از روي مبل و هر حركت چربي سوز ديگه  خندونک طوري كه از خستگي به نفس نفس ميافته

 

همچنان علاقمند به كارتون ني ني كوچولو و خرسي ............ با ديدن هر قسمت بابا سعيد بايد در نقش ميشكا تمام حركات كاركترهاي خرسي رو مو به مو در كنار ني ني كوچولو اجرا كنه سوالزبان

 

سه هفته اي ميشه كه مامان مشغول كار شده و دخمل سحر خيزم مثل خانمهاي گل تمام روز رو كنار مامان گلي و بابا امير ميمونه تا مامان مرضي بياد دنبالش............

خدا رو شكر آترين جونم داره خيلي خوب همكاري ميكنه و مامان گلي حسابي ازش راضيه بوسمحبت

 

موضوع : درباره آترین

چهارشنبه 14 آبان 1393 |

آترین و دنیای بزرگترها

 

          //  من کوچولو نیستم  //

 مدتیه که آترین خانم به کلمه  //کوچولو  // حساسیت زیادی نشون میده وهر کسی این کلمه رو در توصیف سرکار خانم بکار ببره ، سریع و با کمی  عصبانیت میگه  ........ من کوچولو نیستم ..........

 

گاهی وقتها نگران میشم ........ اونقدر  به این باور رسیده که گاهی کارهایی میخواد انجام بده که از توانش خارجه

فکر می کنم ، یکی از دلایل اصلیش تاثیر حرفهای من و اطرافیانشه گریهکه مدام توگوشش زمزمه میکنیم تو دیگه بزرگ شدی و نباید مثل بچه کو چولوها این رفتارهارو انجام بدی غمگین

و شایدم بخاطر علاقه شدیدش به روژان و الگو برداری از اونه ........

بهر حال دخترم

از دنیای بچگی لذت ببر  و غرق در آرامش  ، شادی و خنده زندگی کن ......... چرا که این روزها دغدغه هاتم کوچکند محبت

 

 

 

 

 

ورد زبونش شده من میخوام با یه آقاهه ازدواج کنم ، من عروس بشم اونم بشه داماد برام گل بخره .... البته این حرفها رو بعد از دیدن فیلم عروسیمون میزنه سوالسوال

 

 

 

 

 

 یه  شب من کنار پدرش نشسته بودم و مشغول گپ و گفت ، متوجه گریه آترین شدیم با صدای بلند ...............

من پرسیدم :آترین جون چی شد مامان

آترین با صدای بلند :  آخه من مرد ندارم                    یعنی قیا فه من  تعجبتعجب

 

 

 

 

القصه آترین مدتیه که با یه دوست خیالی مدام حرف میزنه و بازی میکنه که فکر میکنم تاثیر تنهایی و نداشتن همبازیه غمگینغمگین   جالب اینه که یکی دو هفته ای هست که اسم دوست خیالیش //محمد //شده

اگر کسی ازش سوال کنه محمد کیه میگه داماده دیگه ، بابای خرگوش ((( خرگوش معروف هم که معرف حضور همه هست ، همون عروسک محبوب آترین که جدیدا شده گل پسرش))) چشمکچشمک

 

 

 

موضوع :

چهارشنبه 5 شهريور 1393 |

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 13 صفحه بعد