آترین جون من آترین جون من ، تا این لحظه 7 سال و 4 ماه و 26 روز سن دارد
زندگي شيرين مازندگي شيرين ما، تا این لحظه 10 سال و 5 ماه و 18 روز سن دارد

خاطرات دخترم آترین

اولین سرماخوردگی دخترم

  آترین نفسم ، عزیز دلم خیلی متاسفم مامانی که تو این سن سرما خوردی ............ خیلی ناراحتم که نتونستم ازت خوب مواظبت کنم که اینقدر کوشولویی سرما نخوری عسلم ............ امیدورام که دیگه هیچ وقت دیگه مریض نشی دخملکم آخه مامانی اصلا طاقتشو نداره .............. سه شنبه ٢٠ دی ماه ٩٠ یعنی وقتی که ٥ ماه و ٢١ روز از سنت می گذشت سرما خوردی گلم ......... با بی قراری و آبریزش بینی شروع شد و به سرفه کردن رسید که مجبور شدیم ساعت ٩ شب ٤شنبه ببریمت بیمارستان کودکان تهران ........... خیلی سخت بود وقتی می خواستم اولین آنتی بیوتیک عمرت رو بهت بدم.......... من و بابایی خیلی ناراحتیم که مریض شدی آخه خیلی مظل...
25 دی 1390

شروع غذای کمکی آترین

آترین نفسم عزیز دلم ٤ ماهه بودی گلم که بردمت پیش دکتر محققی واسه چکاپ .... وزنت ٧کیلو شده بود دکتر گفت که همه چی عالیه ......... اما چون وزن گیریت کند شده بود اون ماه ٢٠٠گرم بیشتر اضافه نکرده بودی و یه کوچولو بی قراری می کردی دکتر پیشنهاد کرد که غذای کمکی رو شروع کنم .... از ٤شنبه دوم آذر ماه سال نود یعنی وقتی که ٤ ماه و ٤ روز از سنت می گذشت برای اولین بار برات فرنی درست کردم و با اشتیاق زیاد خوردی عزیزم .....نوش جونت عمرم .......... به دنیای خوراکی ها خوش اومدی دخمل ناز کوشولوی ٤ ماهه من     خیلی نگران بودم که زود شروع کردن غذای کمکی اذیتت کنه ولی خدارو شکر که مشکلی پیش نیومد. خیلی...
25 دی 1390

5 ماهگی دخترم و شب یلدا

آترین نفسم عزیز دلم 5ماهگیت مبارک گلم ...... 5ماهگیت مصادف شد باشب یلدا و هندونه و آجیل و انار و ....... دخملکم این روزها شیرین تر از قبل شدی ............ خیلی دوست داشتنی هستی و کاملا مشخصه که متوجه اتفاقات اطرافت هستی و بیشتر صداها و حرکات رو درک می کنی و عکس العمل نشون می دی.. این روزها یادگرفتی هر چیزی که در کنار دستهای تپل و خوشگلت باشه رو برداری و سریع ببری سمت دهنت مامانی .... یاد گرفتی آواز بخونی ... البته شبیه جیغ کشیدن ......   روزهای اولی که شروع کردن به آواز خوندن صدات گرفت .... انگار که خروسک گرفته بودی ..... من و همسری خیلی ترسیدیم 3-2 روز نمی ذاشتیم صدات در بیاد تا ...
25 دی 1390

به دنیا آمدن آترینم

آترین نفسم ، عزیز دلم بعد از ٩ ماه انتظار بالاخره روز موعود فرا رسید...... ٢٩ تیر ٩٠ ......یادمه از ٤٨ ساعت قبل شاید ٤-٥ ساعت خوابیدم .....                   خیلی استرس داشتم نه برای جراحی و اتاق عمل برای دیدن تو عزیز دلم ...... قرار شد ساعت ٦ صبح بیمارستان عرفان با شم با مامانی و بابا سعید ساعت ٥ بیدار شدیم .... فکر می کنم همه مثل من تا صبح خوب نخوابیده بودند ..... حتی بابا امیر هم همینطور چون ٥ صبح برای بدرقه من بیدار شد و منو از زیر قران رد کرد ..... خیلی حس خوبی بهم دست داد .... بغلش کردم و بهش گفتم بابا برام دعا کن ..... هردوم...
25 دی 1390

شروع به کار

آترین نفسم ،عزیز دلم .... قبل از شروع به کار از نگارش ضعیفم عذرخواهی میکنم .........  مامانی ببخشید که دیر شروع کردم به ساختن وبلاگت .... زمانی که من با نی نی وبلاگ آشنا شدم شما ٤ ماهه بودی گلم .... ولی سعی می کنم خاطرات گذشته رو بر اساس تاریخ به وبلاگت اضافه کنم البته اگه شما به مامانی فرصت بدی ..... آخه این روزها شما دوست داری مثل کوآلا بچسبی به بغل من یا بابا سعید و مدام باهامون از این ور به اون ور بری  و اصلا برای من فرصتی برای سر زدن به اینترنت نمی ذاری ..... ولی با همه این حرفها عزیز دلم عاشقانه   و ازثانیه ثانیه های بزرگ شدنت ، دریا دریا لذت می برم و زندگی می کنم . ...
7 دی 1390

دوران بارداری

آترین نفسم ،عزیز دلم ..... تو دوران بارداری نی نی خوبی بودی و زیاد اذیتم نکردی ..... ولی ٤ ماه اول ویار خیلی اذیتم کرد ..... یادمه صبحهای زود موقع رانندگی خیلی سختی می کشیدم ....... ولی از ماه پنجم به بعد خیلی باهم خوش گذروندیم  .... ما باهمدیگه چند تا مسافرت هم رفتیم و خیلی هم خوش گذشت .........   از هفته ١٢ بارداری که رفتم سونوگرافی و برای اولین بار خودت و تکون خوردن هات رو دیدم من و بابایی عاشقت شدیم .......البته من از همون روزهای اولم خیلی دوست داشتم مامانی ....   من تا پایان ٣٥ هفتگی سرکار می رفتم ..... فقط گرمای تابستون و سنگینی وزنم بود که اذیتم می کرد .....  همکارام خیلی مراعاتم رو ...
7 دی 1390

درباره من ...

  من آترین کوشولو هستم . من روز چهارشنبه ٢٩ تیر سال ١٣٩٠ تو بیمارستان عرفان تهران توسط دکتر محبوبی بدنیای دونفره مامان و بابام اومدم . راستی همون روز تولد مامانمم بوده . من مامان مرضیه دارم اون ٣٠ سالشه و قبل از اینکه من بدنیا بیام سرکار میرفته اما الان می خواد خونه بمونه و مواظب من باشه . اسم بابایی من سعید و ٣٣ سالشه و مهندس عمران . خیلی بابای مهربونی و برای من ومامانی خیلی زحمت می کشه . منم نی نی خوبی هستم و زیاد اذیتشون نمی کنم فقط یه کوشولو..... راستی فکر کنم مامان و بابام خیلی منو دوست دارند .   ...
7 دی 1390