آترین جون من آترین جون من ، تا این لحظه 7 سال و 4 ماه و 26 روز سن دارد
زندگي شيرين مازندگي شيرين ما، تا این لحظه 10 سال و 5 ماه و 18 روز سن دارد

خاطرات دخترم آترین

خنده های آترینم

  یادمه اولین باری که برام خندیدی چهل روزگیت بود ..... تو صورتم نگاه می کردی ،بهت خندیدم و قربون صدقت رفتم  گلم واسم خندیدی .... اولش باورم نمی شد ...چون قبلا تو عالم خودت میخندیدی.... الهی همیشه خندون باشی دخمل نازم .....رفته بودیم خونه مامانی که شمارو حموم کنه گلم ..... آخه مامان و بابا می ترسیدن شما رو ببرن حموم آخه خیلی کوشولو بودی دختر نازم ..... اما اولین خنده با صدات روز 15 آبان 90 بود .....  بازم خونه مامانی بودیم . ....داشتم پوشکتو عوض می کردم و باهات بازی می کردم که یکدفعه شروع کردی به خندیدن با صدای بلند ..... از خنده های تو  بابا و دایی حامد و دایی وحید هم اومدن...
28 دی 1390

نامگذاری دخترم

آترین نفسم ،عزیز دلم ..... در ابتد باید بگم دختر نازم من و بابایی با کلی وسواس و جستجو در سایت های مختلف نامگذاری اسمت رو ٢ ماه قبل از تولدت در بین اسامی زیر انتخاب کردیم .... امیدوارم که اسمت رو دوست داشته باشی گلم ... از میان پانیا ، آرنیکا ، آندیا ، آترین ، مانیا و دیانا در آخربا نظر من و همسری   آترین رو برات انتخاب کردیم....     آترین در زبان پارسی باستان به معنای آتشین ، آتر به معنای آذر که در معنای کنونی آتش است ...... در زبان یونانی الهه آتش به این نام خوانده می شود وبه معنای پادشاه خورشید است.... اما از نظر تاریخی نام بانویی در دور...
27 دی 1390

آترین در مطب

امروز نی نی شیطون بلامو بردم دکتر ..... می خواستم علاوه بر چکاپ ماه ششم  مطمئن بشم که سرماخوردگیش خوب شده باشه ... آقای دکتر بعد از معاینه گلم گفت که سرماخوردگیش خوب شده و در 5 ماه و 26 روزگی  وزن 7.500 و قد 68 که جز بچه های بلند قده .... هزار ماشااللللللللللللللله به دخملم خداجونم بخاطر همه  مهربونیهات شکر ........... هزاران بار شکر با دادن چنین گلی زندگی مارو شیرین تر کردی .....       ...
27 دی 1390

مروری بر عادت های ماه پنجم زندگی آترین نازنازی مامان

آترین نفسم ، عزیز دلم عزیز دل مامانی  خیلی شیرین تر از قبل شدی ....هرچی می گذره بیشتر دوست دارمممممممممممممممممممم این روزها مثل برق و باد داره می گذره .... باورم نمی شه که داری 6 ماهه می شی عسل مامانی .... مطمئنم دلم واسه این روزها تنگ می شه ..... تو ماه پنجم خیلی زبل شدی مامانی ... وقتی که به اسم صدات می کنیم خیلی زود به سمت صدا برمی گردی و برامون می خندی دخمل خوشروی مامان .... عاشقتم نفس مامان مخصوصا وقتهایی که از خواب بلند می شی و برام می خندی عزیزم ......   راستی این روزها شبها زودتر می خوابی ، من و بابایی خیلی خوشحالیم .... ضمنا خیلی علاقه به پاهات پیدا کردی ... سعی می کن...
27 دی 1390

اولین سرماخوردگی دخترم

  آترین نفسم ، عزیز دلم خیلی متاسفم مامانی که تو این سن سرما خوردی ............ خیلی ناراحتم که نتونستم ازت خوب مواظبت کنم که اینقدر کوشولویی سرما نخوری عسلم ............ امیدورام که دیگه هیچ وقت دیگه مریض نشی دخملکم آخه مامانی اصلا طاقتشو نداره .............. سه شنبه ٢٠ دی ماه ٩٠ یعنی وقتی که ٥ ماه و ٢١ روز از سنت می گذشت سرما خوردی گلم ......... با بی قراری و آبریزش بینی شروع شد و به سرفه کردن رسید که مجبور شدیم ساعت ٩ شب ٤شنبه ببریمت بیمارستان کودکان تهران ........... خیلی سخت بود وقتی می خواستم اولین آنتی بیوتیک عمرت رو بهت بدم.......... من و بابایی خیلی ناراحتیم که مریض شدی آخه خیلی مظل...
25 دی 1390

شروع غذای کمکی آترین

آترین نفسم عزیز دلم ٤ ماهه بودی گلم که بردمت پیش دکتر محققی واسه چکاپ .... وزنت ٧کیلو شده بود دکتر گفت که همه چی عالیه ......... اما چون وزن گیریت کند شده بود اون ماه ٢٠٠گرم بیشتر اضافه نکرده بودی و یه کوچولو بی قراری می کردی دکتر پیشنهاد کرد که غذای کمکی رو شروع کنم .... از ٤شنبه دوم آذر ماه سال نود یعنی وقتی که ٤ ماه و ٤ روز از سنت می گذشت برای اولین بار برات فرنی درست کردم و با اشتیاق زیاد خوردی عزیزم .....نوش جونت عمرم .......... به دنیای خوراکی ها خوش اومدی دخمل ناز کوشولوی ٤ ماهه من     خیلی نگران بودم که زود شروع کردن غذای کمکی اذیتت کنه ولی خدارو شکر که مشکلی پیش نیومد. خیلی...
25 دی 1390

5 ماهگی دخترم و شب یلدا

آترین نفسم عزیز دلم 5ماهگیت مبارک گلم ...... 5ماهگیت مصادف شد باشب یلدا و هندونه و آجیل و انار و ....... دخملکم این روزها شیرین تر از قبل شدی ............ خیلی دوست داشتنی هستی و کاملا مشخصه که متوجه اتفاقات اطرافت هستی و بیشتر صداها و حرکات رو درک می کنی و عکس العمل نشون می دی.. این روزها یادگرفتی هر چیزی که در کنار دستهای تپل و خوشگلت باشه رو برداری و سریع ببری سمت دهنت مامانی .... یاد گرفتی آواز بخونی ... البته شبیه جیغ کشیدن ......   روزهای اولی که شروع کردن به آواز خوندن صدات گرفت .... انگار که خروسک گرفته بودی ..... من و همسری خیلی ترسیدیم 3-2 روز نمی ذاشتیم صدات در بیاد تا ...
25 دی 1390

به دنیا آمدن آترینم

آترین نفسم ، عزیز دلم بعد از ٩ ماه انتظار بالاخره روز موعود فرا رسید...... ٢٩ تیر ٩٠ ......یادمه از ٤٨ ساعت قبل شاید ٤-٥ ساعت خوابیدم .....                   خیلی استرس داشتم نه برای جراحی و اتاق عمل برای دیدن تو عزیز دلم ...... قرار شد ساعت ٦ صبح بیمارستان عرفان با شم با مامانی و بابا سعید ساعت ٥ بیدار شدیم .... فکر می کنم همه مثل من تا صبح خوب نخوابیده بودند ..... حتی بابا امیر هم همینطور چون ٥ صبح برای بدرقه من بیدار شد و منو از زیر قران رد کرد ..... خیلی حس خوبی بهم دست داد .... بغلش کردم و بهش گفتم بابا برام دعا کن ..... هردوم...
25 دی 1390

شروع به کار

آترین نفسم ،عزیز دلم .... قبل از شروع به کار از نگارش ضعیفم عذرخواهی میکنم .........  مامانی ببخشید که دیر شروع کردم به ساختن وبلاگت .... زمانی که من با نی نی وبلاگ آشنا شدم شما ٤ ماهه بودی گلم .... ولی سعی می کنم خاطرات گذشته رو بر اساس تاریخ به وبلاگت اضافه کنم البته اگه شما به مامانی فرصت بدی ..... آخه این روزها شما دوست داری مثل کوآلا بچسبی به بغل من یا بابا سعید و مدام باهامون از این ور به اون ور بری  و اصلا برای من فرصتی برای سر زدن به اینترنت نمی ذاری ..... ولی با همه این حرفها عزیز دلم عاشقانه   و ازثانیه ثانیه های بزرگ شدنت ، دریا دریا لذت می برم و زندگی می کنم . ...
7 دی 1390